« سیزده 59» فیلمی از سامان سالور درباره سید جلال یک فرمانده جنگ است که از زمان مجروحیتش تاکنون در بیمارستانی به حالت کما ست و پزشکان دیگر از او قطع امید کرده اند و تصمیم به جدا کردن دستگاههای حیاتی از او گرفته اند اما بر اثر یک شوک ، او دوباره به زندگی بر می گردد . فیلم درباره تلاش اکیپی از هنرمندان ، دختر ، پزشکان و دوستان سابق سید جلال برای پنهان کردن تغییرات صورت گرفته در این بیست و چند سال از اوست . در هنگامه این تلاشها ، سید جلال از بیمارستان می گریزد و خود را در شهری نا آشنا می یابد و به سراغ یکی از دوستان قدیمی خود می رود و بتدریج از سرنوشت دوستان باقیمانده خود آگاه می شود ؛ دوستان دوران جنگی که هر کدام یا معتاد شده اند ، یا مارگیر یا کلاش هستند و ...

با احتساب سیزده 59 ، سامان سالور 35 ساله از سال 82 تاکنون چهار فیلم سینمایی بلند ساخته است که هیچ کدام از قبلیها بجز در جشنواره های خارجی به نمایش در نیامده است و در این فیلم به سراغ موضوعی تکراری رفته است تا استعداد خود را آزمایش کند . اما برای این آزمایش، تا آنجا که از دستش بر آمده است بزرگترین حادثه افتخار آمیز تاریخ ایران یعنی دفاع مقدس را به سیاهترین وجهی به لجن کشیده است . فیلم با اینکه رنگی است اما سکانسهای آغازین آن که صحنه هایی از جنگ تحمیلی را تصویر کرده است سیاه و سفید است . فیلم با صحنه تیر خوردن سید جلال برومند ، کات می شود به «چراغ خطر» آمبولانسی که او را به بیمارستانی در تهران می رساند و در ادامه او را در این روزها در حالت کما و در تخت بیمارستان می بینیم و پزشکی که در گفت و گو با دختر و یکی از دوستان سید جلال از پایان تلاشها و اینکه دیگر برومند عملاً مُرده است و کاری دیگر از دستشان بر نمی آید خبر می دهد.
اما در ادامه ، سید جلال با فریاد « یا حسین » به هوش می آید و کادر بیمارستان مجدداً او را به کما می برند تا با تمهیداتی ، فضای مناسب برای هوشیاری مجدد او را فراهم کنند و در این مسیر ، تمام چیزهایی که گذشت زمان و تغییرات را نشان بدهد از او دور می کنند .به مدد یک فیلمساز بیکار، کارگردانی سر پوش گذاشتن بر تغییرات و باز سازی گذشته آغاز می شود .دوربینهای متعدد به کنترل لحظه به لحظه بیمار داستان می پردازند ، باران – دختر سید جلال – با گریم همان فیلمساز، نقش بهار – مادر از دست رفته اش – را بازی می کند و یکی از دوستان سابقش به چهره روزهای جنگ بر می گردد . اما سید جلال در آینه یک قاشق غذاخوری ، تغییرات وسیع خود را می بیند و از بیمارستان می گریزد و به سراغ قهوه خانه یکی از دوستان جنگش می رود که در ارتفاعات تهران است و در آنجا از همه چیز با خبر می شود .
فیلمنامه در بسیاری جاها بشدت ضعیف است و از کسی که سه کار بلند دیگر ساخته است بعید می نماید .به عنوان مثال در حالی که اکیپ مجهزی از کارگردان و افراد و صحنه ساز و دوربینهای متعدد کنترل کننده برای سید جلال وجود دارد ، او بسیار راحت لباسهایش را می پوشد و از در بیمارستان خارج می شود و هیچ کس هم متوجه نمی شود!! چیزی که هیچ تماشاگری آن را باور نمی کند و در حقیقت به این گسست عمیق فیلمنامه ای می خندد . همچنین صورت این فرمانده جنگ ، از زمان به هوش آمدن تا چند روز بعد که ماجرا در قهوه خانه دوستش ادامه پیدا می کند همچنان شش تیغه باقی می ماند ! یا وقتی که سید جلال برومند پس از بیست و چند سال بیهوشی ، دوست رزمنده سابقش را که اکنون معتاد شده است مانند کسی که همه این سالها هوشیارو در جریان اتفاقات بوده است نصیحت می کند !جالب است که این دوست مُفنگی امروز ، بر در و دیوار اطاقی که مواد مصرف می کند عکسهای «پهلوانان» را نصب کرده است !
سیزده 59 فیلمی است در هجو دفاع مقدس . از سیاه نشان دادن صحنه های آن در سکانسهای ابتدایی تا معرفی رزمندگان سابق در چهره معتاد ، مارگیر ، کلاش و کلاهبردار اقتصادی ، دروغگو و ... سازنده هر چند کوشیده است نام فیلم را بر گرفته از تاریخ تولد دوست پسر ِ فرزند سید جلال معرفی کند اما به زعم خودش تأکیدی هم دارد بر نحوست جنگ یا آدمهای امروزی جنگ . بسیاری از دیالوگهای فیلم نیز این سیاهنمایی را پر رنگ می کند : «آدمهایی که اونجا ( اشاره به مغز) شونو عوض کرده اند» ! یا« از جنگ ، فقط یک روزش مانده و یک رژه و یک شوی تلویزیونی» . کارگردان حتی در جلسه پرسش و پاسخ با خبرنگاران ، از همکلاسیهای شهیدش در مدرسه ، به عنوان کسانی که « نابود شدند» یاد می کند ! و در صحنه رو در رویی پایانی ، از زبان دوستش می شنویم که « به هر که زنده بود گفتیم بیاید» و می بینیم که همه رزمندگانی که امروز زنده اند ؛ چگونه و چه وضعیتی دارند ! در حقیقت ، رزمنده خوب، رزمنده مُرده است ! و همین گونه بازماندگان هستند که امروز در پایان فیلم به فرمانده خود سلام نظامی می دهند.
تعجب بر انگیز و تأسفبار است که سازمان تبلیغات اسلامی در نقش تهیه کننده پیدا و پنهان این فیلم ِ شدیداً ضد جنگ عمل کرده اند و خوشحالیم که بچه های حوزه هنری زیر بار گذاشته شدن اسمشان به عنوان تهیه کننده این فیلم نرفته اند.
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
متأسفانه این زهر محتوایی ، در ظرف خوبی ریخته شده و به تماشاگران سینمای جمهوری اسلامی تعارف می شود . بازی دریا آشوری در دو نقش متفاوت باران و بهار – دختر و مادر- بخصوص در صحنه نفسگیر بازی کردن نقش مادر برای پدر تحسین برانگیز است . بازی پرویز پرستویی در نقش سید جلال برومند حتماً به یاد ماندنی خواهد بود و ضمن اینکه علیرضا اوسیوند و مهران احمدی هم بازیهای خوبی ارائه داده اند . فیلمبرداری صحنه های اولیه جنگ هم در باورپذیر کردن آن کمک زیادی کرده است .
با این همه ، بد نیست به سازنده این فیلم یاد آور شویم که دوران یا حسین گفتن و لباس سبز تن شخصیتهای جوان کردن و شعار رزمنده خوب ، رزمنده مرده است دادن مدتها و ماههاست تمام شده است ! یک نکته دیگر هم خوب است برای افزایش اطلاعات عمومی فیلمساز به او خاطر نشان کنیم که ما ، عدد «سیزده» را نحس نمی دانیم . جهت اطلاع ایشان ، برترین مرد جهان مولا امیر المؤمنین « علیه السلام» در سیزده رجب به دنیا آمده است و به همین دلیل سیزده نه تنها نحس نیست که در اوج سعد است! و یک نکته دیگر : بهار ِ ما نمُرده است . زنده و سرسبزتر از همیشه است .
شب به خیر آقای سالور
رونوشت به : آقای دکتر محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و حجت الاسلام و المسلمین خاموشی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی جهت بالاتر گذاشتن کلاه خودشان ...
* این یادداشت برای صفحه تصویر روز کیهان پنجشنبه 21 بهمن ماه 89 نوشته شده است .




